X
تبلیغات
رایتل
برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
لحظه دیدار نزدیک است
چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 10:51 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده | ( 1 نظر )

انگار که عطر دل آشوبه پاشیده باشند به هوا،

 عمیق که دم فرو ببری، بوی گیسوی هزار معشوق به مشامت می رسد که خیال رفتن دارند و تو می مانیُ  دلتنگی هزار عاشق.

درخت به درخت، برگ به برگ،

 عشق لشکر می کشد و شبیخون می زند به شب هامان. رویِ زرد و چشمِ بی خواب، ویرانه ای مانده از این هجوم.

و سقوط 

گوشه به گوشه  انتظارمان را می کشد، هر یک به جاذبه ای.

آسمان قطره به قطره راز به گوش خاک می گوید و بوی نم، خبر می دهد از سرِ ضمیر زمین.

"و قسم به پاییز،

که عشق را بر او نوشته اند با خونِ هزار مجنون."


پی نوشت: حیّ علی الجنون

چاپ این مطلب: کلیک کنید

به کلمه سوگند
پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 ساعت 22:48 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده | ( 0 نظر )

"و به آنان گفتم

هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند"



در برابر خیلی  از کلمات، ذهنم سفید می شود. انگار که  آفتابی برآمده بر سرزمین درهم و برهم افکارم. و یکپارچه تمام جانم برانگیخته می شود و رو می کند به نور. انگار که آفتابگردانی. سهراب را که می خوانم و آن عرفان نابِ اصیلش را، که مثلش نبوده و نیست، نو به نو آفتاب  بر می آید و من آفتاب گردانی گیج می شوم که نمی داند کدامین را سجده کند، مهرپرستانه.


"زیر بیدی بودیم،

برگی از شاخه بالای سرم چیدم

گفتم:

چشم  را باز کنید،

آیتی بهتر از این می خواهید؟"


ن والقلم ومایسطرون

نون و سوگند به قلم و آنچه می نویسند.

قرآن


در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.

انجیل یوحنا

چاپ این مطلب: کلیک کنید

اندر مصائب حساب و کتاب ها
سه‌شنبه 21 شهریور 1396 ساعت 12:11 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده | ( 2 نظر )

"... اگر شما هم به دنبال راه ساده ای برای تغییر هستید، همان که هستید بمانید و با نتایج آن کنار بیایید."

 کتاب مدیریت خشم _ دویل جنتری


فکر می کنم همین یک جمله کافی باشد برای اینکه "بچه آدم" بتواند تکلیفش را با خودش و این چرخِ فلک روشن کند. که ببین خواهر من، برادر من! اگر دلت می خواهد اینی که هستی نباشی، باید یک چیز دیگر "بشوی". یعنی انگار کن جوجه داخل تخمی، باید کله ات را انقدر بکوبی به این حفاظ لعنتی تا یا جان به جان آفرین از درد تسلیم کنی یا بزند و خدا قسمتت کند از آن ظلمتِ شب راهی به روشنایی روز بیابی.

یک چیز دیگر هم اضافه کنم که  "پری طور" هم به ماجرا نگاه کرده باشیم. بله! آخرش مرگ است. هم در درون تخم و هم بیرونش. یک دو روز عمری است که چه اینجا و چه آنجا خواهد گذشت، اما کیفیت این دو روزه را، درون و بیرون تعیین خواهند کرد.

می توانی در سیاهی بمانی و هیچ نبینی و "رنج کور" بکشی.

می توانی  به نور راهی پیدا کنی و وسعت نگاهت را بیافزایی و  رنجِ شکوفایی بکشی.

که البته این انتخاب از نظر من خیلی شخصی است و هر کس باید خودش دو دوتایش را بکند و ببنید جوابش صفر می شود، چهار یا حتی پنج!


پی نوشت:

 شاعر میگه:

جوجه جوجه طلایی

نوکت سرخ و حنائی

تخم خود را شکستی

یکباره بیرون جستی

"گفتا جایم تنگ بود

دیوارش از سنگ بود

نه پنجره، نه در داشت

نه کسی ز من خبر داشت"

دادم به خود یک تکان

مثل رستم پهلوان

تخم خود را شکستم

اینگونه بیرون جستم!


بله کارتون های تلویزیونِ خودمان خیلی قبل تر از نیل دونالد والش گفته بودند که:

.life begins at the end of your comfort zone

چاپ این مطلب: کلیک کنید

دردی داری؟
چهارشنبه 15 شهریور 1396 ساعت 14:15 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده | ( 1 نظر )

در آدمی عشقی و دردی و خارخاری و تقاضایی هست که اگر صد هزار عالم ملک او شودکه نیاساید و آرام نیابد.

این خلق به تفصیل در هر پیشه و صنعتی و منصبی و تحصیل نجوم و طب و غرذلک می کنند و هیچ آرام نمی گیرند زیرا آنچه مقصود است بدست نیامده است.

آخر معشوق را "دلارام" می گویند یعنی دل به وی آرام گیرد، پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟

این جمله خوشی ها و مقصودها چون نردبانی است و چون پایه های نردبان جای اقامت و باش نیست، از بهر گذشتن است.

خنک او را که زودتر بیدار و واقف گردد، تا راه دراز بر او کوته گردد و در این پایه های نردبان عمر خود را ضایع نکند.


فیه ما فیه


دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست

گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانینِ عشق را

پروای قولِ ناصح و پند ادیب نیست

هو کو شراب عشق را نخورده ست و دُردِ درد

آنست کز حیات جهانش نصیب نیست


غزلیات سعدی


پی نوشت: دُرد ته نشین و رسوب مایعات در جام است که اغلب تلخ است و جان سوز، به ویژه برای شراب به کار می رود. این تعبیر شراب عشقی که دُردِ دَرد از آن مانده، وصف عجیبی است.


نجوا نوشت: ساقی سیم ساقِ من گر همه دُرد می دهد

کیست که تن چو جامِ می، جمله دهن نمی کند؟


چاپ این مطلب: کلیک کنید

انسانم آرزوست یا آن سانم آرزوست؟
چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت 23:07 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده | ( 1 نظر )

این روزها در حال مطالعه سومین کتاب از آلن دوباتن هستم به نام "دین برای خداناباوران" که پیشنهاد اکید می کنم که همه دوستان نگاهی به آن داشته باشند و در آینده حتما مطلبی با عنوان "دوباتنِ پیامبر" منتشر خواهم کرد. بهانه این نوشته اما مقاله ای (کوتاه است و حدود پنج دقیقه وقتتان را می گیرد، مطالعه اش میلیون ها بار بهتر از وقت گذاشتن برای اراجیف بنده است.) بود که از او در سایت ترجمان خواندم. زهی سعادت که در این روزگاری که همه عینک گرد می زنند و ریش بلند می کنند و موهایشان را سبز و زرد و آبی می کنند که "خاص" شوند، یک عاقله مردی پیدا شده که می گوید : " صورتِ ژان رنوئی هیچ نیست، ای برادر سیرت ژان والژانی بیار!"


لبّ کلام این است که در دنیایی که همه در پی تحقق رویاهایشان هستند و شب را در هتلی کوهستانی زیر نور میلیون ها ستاره می گذرانند یا پاراگلایدر سوار می شوند و یا ۲۲۵۵ تا کتاب از فلسفه غرب و شرق و مریخ و ماواری کهکشان راه شیری خوانده اند و راه به راه افاضات می کنند درباره اهمیت نخ دندان در سلامت روان ژان پل سارتر،شاید اصالت را آن کسی داشته باشد که پای بند تیمارداری مادر مریضش است و حتی فرصت  قدم زدن زیر هوای بارانی را هم ندارد چه برسد به اینکه سودای کافه لاته خوردن در کافی شاپ های تزئین شده با کوسن های رنگی رنگی را در سر داشته باشد و به فکر شکافتن فرق فلک باشد!

این جملاتش را به نظرم باید با طلا سر در "اینستاگرام" حک کرد، و روزی سه بار هم صبح و ظهر و شب با نوتیفیکیشن یادآورش شد:

علاقۀ کسالت‌بار به ژاکت ممکن است با داشتنِ بصیرتی فوق‌العاده جور درآید. صلاحیت‌های دانشگاهی هیچ اشاره‌ای به هوش حقیقی افراد ندارد. افراد مشهور ممکن است ملال‌آور باشند و، در عوض، آدم‌های ناشناخته می‌توانند جالب توجه باشند. ممکن است، در یک میهمانی رسمی، در بهترین کافۀ دنیا بهترین نوشیدنی را بنوشید، اما احساس ناراحتی و پریشانی کنید. ممکن است بتوانید دربارۀ عمیق‌ترین مسائل زندگی با خاله‌تان حرف بزنید، و خاله‌تان کسی باشد که دوست دارد اسنوکر ببیند و رنگ‌کردن موهایش را هم کنار گذاشته باشد.

 

چه اشکال دارد کسی کارمند یک اداره باشد و صبح به موقع سر کاربرود و غروب کلید بیاندازد و در خانه اش را باز کند و صدای دعوای بچه هایش را بشنود و همسرش را ببیند که دارد پیاز خرد می کند و شب دست زن و بچه را بگیرد و ببردشان پارک و درس شرافت و ساده زیستی و قناعت به بچه هایش بدهد؟ چرا باید مدام سرمان بچرخد دنبال عمامه ای، کراواتی، عینک گردی، کیف چرمی، کلمه های قلمبه سلمبه و غیر قابل درکی، تا باورمان بشود "طرف چیزی هم حالیش است!" ؟

نمی دانم شاید من زیادی عوامانه و ساده انگارانه به زندگی نگاه می کنم و به قول دوستی، نگاهم به زندگی از "بالا" نیست(حالا بالا و پایین زندگی را دقیقا چجوری پیدا کرده بودند به عقل من قد نمی دهد!). اما هر چه که هست این را با پوست و خونم فهمیده ام کهشاید این لذت‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، در همین تجربه‌های معمولی پنهان شده باشند."(دو باتن)


پی نوشت: یکی هم نیست بهمان اشاره بدهد "کمی آهسته تر زیبا، کمی آهسته تر رد شو، کمی آهسته تر خسته، کمی آهسته تر بد شو!" و این چه لحن صحبت با هم وطنان "خود خاص انگار" مان است :) این بندگان خدا هم حق زیست دارند به مثابه باقی جانداران. به تو چه و مایند یور اون بیزنس و این حرفا :)


چاپ این مطلب: کلیک کنید

 
آمار
بازدیدکنندگان : 2421