X
تبلیغات
رایتل
به خود مِسَم - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
به خود مِسَم
سه‌شنبه 20 تیر 1396 ساعت 19:11 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

آشفته موی و روی به کنج حیاط خزید، دل رمیده از خلقان. عهدش مانع می شد بار سفر به دوش بگیرد و دوباره همان آواره ی بی دلبستگی بشود. بارها خواسته بود بگسلد از "او". نتوانسته بود. رسم لوطی گری نبود دلی در بندِ رسمت کنی و آنگاه بی آنکه راه مقصود نشان دهی ناپدید شوی. "او" هنوز نو پا بود. پاهایش ایستادگی بر "خود" ماندن نداشت. راه "جنون" بلد نبود. نوسبیلی "یقین" پسند بود هنوز.  "جانِ شیرین" دوست می داشت. راه ها باید نشانش می داد دیوانگی ها باید یادش می داد. باده ها نوشیدن ها و نعره ها کشیدن ها می بایستش. "سجاده نشین باوقری" بود هنوز. دلش با مهره های تسبیح آرام می گرفت نه رقص باد در گیسوان درخت. یادش آمد آن روز چطور سرخ روی و آزرده دل شده بود وقتی می خواست برگ برگِ دانشِ فانی اش را به آب بسپرد. یادش آمد که چطور شب ها دل می باخت به " آبِ آب" به "عقلِ عقل" به "نورِ نور" و روزها، گیج می ماند که سحرش به نماز گذشت یا سرمستی؟

 آری هر چه دیوسیرتانِ خلق صورت آزارش دهند او می بایست بماند، بتابد بر او که قرن ها بعد، دخترکی خیره سر که کو به کو "تشنگی می جوید" از جویی که "او" می کند آبی بنوشد...


به خود مِسَم به تو زَرَم،

به خود سنگم به تو دُرم

کمر بستم به عشق اندر به اومید قبای تو.

گرفتم عشق را در بر،

کله بنهاده ام از سر،

منم محتاج و می گویم ز بی خویشی دعای تو.



پی نوشت:

روزی خانه خانه تبریز را خواهم گشت، مگرم به حرمت این جست و جو، به وادی یار راهم دهند.

ایا تبریز خوش جایم، ز شمس الدین به هیهایم

زنم لبیک و می آیم  بدان کعبه لقای تو



چاپ این مطلب: کلیک کنید

(0 لایک)
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928