X
تبلیغات
رایتل
جمعه ها با فیلم: آنی هال - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
جمعه ها با فیلم: آنی هال
پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 ساعت 21:53 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

نام فیلم: آنی هال (Annie Hall)

کارگردان: وودی آلن

سال ساخت:1977

مدت فیلم: یک ساعت و سی و سه دقیقه که هم می خندید و هم فکر می کنید. چی بهتر از این؟

مناسب حال: آنهایی که دیوانه وار در این دنیای دایره وار به دنبال معنای عشقند و بدشان نمی آیند تلخندی به روی مرگ و زندگی بزنند.

نمره  آی ام دی بی: 8.1/10 


 تجربه عجیب و غریب فضای عاشقانه در دنیای روشنفکری!

وودی آلن را همه می شناسند پس اگر نمی شناسیدش یک جای کارتان لنگ است و باید بروید خودتان را اصلاح کنید.

اگر از حال و اوضاع من بعد از تماشای فیلم می خواهید بدانید والا بلد نیستم توصیفش کنم. انزجار؟ انفجار؟ انحلال؟ انفعال؟

یعنی اصلا عرب زبان نتوانسته کلمه اش را پیدا کند وای به حال ما پارسی زبانان. الا ای حال! اینکه می گویم ببینیدش برای این است که این خواب و خیال های واهی اینکه wOoooW شوهر منور فکر گلی از گل های بهشت است یا زن روشنفکر اصلا همان است که آنم آرزوست را بریزید دور آقا. یعنی همچین وحشت به جانت می اندازد که دوست داری از هر چه کتاب و کلاس و فیلم و فلسفه و روزنامه نگاری و شعر این هاست فاصله بگیری که یه وقت خدای نکرده درگیر این زندگی آبدوغ خیاری نشوی!

این ها البته احساسات اولیه است. هزار بار گفتم و باز هم می گویم که دِهه بچه جان صبر کن که ز غوره حلوا سازی. یعنی اینکه صبر کنی و با خودت و وودی جانم کنار بیایی. عاشقش می شوی. یعنی میبینی آن زیر زیرکا این مردک مصیبت زده ی خسته، دلش برای عشق می رود و چه دوستش دارد. یعنی همین خل خل بازی های ساده را ها. همین که توی خانه دنبال هم کنند و با هم الکی الکی سرخوش باشند. نه اینکه ژست عقل کل به خودشان بگیرند و توی کافه های شلوغ و پر دود و کم نور قُپی عشق بیایند و خیلی جنتل طور چند دقیقه یک بار نگاهی به طرفشان بیاندازند و قهوه تلخشان را بخورند.

ولمان کن بابا، اینها آب و نون عاشقی نمی شوند که. عاشقی شور دارد، عاشقی نیاز دارد، عاشقی راز دارد. نظر من را بخواهید عشقی که خل بازی تویش نباشد فاتحه اش را باید خواند و وودی هم خوب می دانست عاشق کدام زن بشود که بعدها دلتنگش شود...

کار ندارم آخر و عاقبتش چه شد و لعنت به جدایی ها که هر چه کرد با من اشنا کرد. کار با این دارم که آدم اگر عاشق هم بخواهد بشود باید حواسش باشد که "زندگی کند" لای کتاب ها، بین فیلم ها، توی فلسفه و روانشناسی داستان هست اما زندگی نیست.

زندگی را باید ساده زیست، ساده خواست. همین که کسی را دارید که فنجان چایی با او بنوشید و آرام شوید فارغ از هر کوفت و زهرماری که توی روز اعصابتان را داغان کرده. همین که دلتان با کسی خوش می شود و دلتان برای خنده اش می رود. همین که پایه دیوانگی هایتان است. همین که ترس هایتان را میداند، حتی اگر از همین موجود زشتِ چندش آور سوسک باشد، و پناهتان است. همین که او خودش هست و شما خودتان هستید و باهم هستید، قدر بدانید. که شاید کسی که حالا هست دیگر هیچ وقت نباشد و یا حتی بعدها نخواهد که باشد...



پی نوشت: احتمال اینکه فردا نتوانم پست را منتشر کنم زیاد بود، ترجیح دادم زودتر به وعده وفا کنم تا اینکه ننگِ بدقولی به نامم بچسبد.

پی نوشت بعدی: این فیلم پر از دیالوگ های بی نظیر است که خب این هنر دیوانه کننده وودی آلن است که با حرفایش آدم را میخکوب می کند، اگر حال و هوای عاشقی را هم دوست  ندارید، از زندگی، مرگ و دوستی چیزهای خوبی از این فیلم یادخواهید گرفت.

پی نوشت آخر: وودی آلن رابطه عجیبی با مرگ دارد و راه و بیراه به این واقعه شگفت انگیز و غیرقابل اجتناب سرک می کشد.به جان آدم می نشیند این بازی شطرنجش با مهره های مرگ و زندگی.

چاپ این مطلب: کلیک کنید

(3 لایک)
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928