X
تبلیغات
رایتل
مسافر شهر غم - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
مسافر شهر غم
یکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت 22:56 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

عشقت مرا اندوه آموخت

و من دیرزمانی محتاج زنی بودم که  اندوهگینم کند

زنی که روی شانه هایش بگریم،به سان گنجشکی...

زنی که تکه تکه وجودم را، که چون بلوری شکسته است،

گرد آورد.

***

بانوی من، 

عشقت مرا به دیار اندوه برد،

پیش از تو

مرا راهی به این دیار نبود

هیچ نمی دانستم که

« همانا انسان اشک است.» 

و انسان بی اندوه

تنها نامی از انسان دارد...


بخش هایی از قصیده بلندی از نزار قبانی

ترجمه آزاد از من



چاپ این مطلب: کلیک کنید

(1 لایک)
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928