X
تبلیغات
رایتل
چشمانت را به من بسپار - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
چشمانت را به من بسپار
چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت 10:52 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

چه شنیدی ای مسافر؟

کدامین راه تو را چنین مدهوش کرده که پای برهنه و روی زرد

به سویش بال می زنی؟

پس لانه چه می شود؟

این همه خون دل که برای خانه ای بر ابرها خوردیم...

یادت هست آن روزها، که راهی نبود جز هم پروازیمان؟

به گه بامدادان که مهرت نو به نو

آواز دیلمان سر می داد

و من

جانی در تنم نمی ماند که نثارت نکرده باشم

و زمین

نقطه کوچکی بود

از نی نی چشمانت پیدا...

و کاش همان روز بالهایمان را شکسته بودیم همسفر

تا به پرواز نویی

دلمان بال بال نزند

و تو پای بند گرمای شانه ام می شدی و سفر

جز عطر خاطره ای دور نبود

ولی اینک 

که باز پریدنت آرزوست

بالهایت را بگشا

ولی چشمانت را به من بسپار

بگذار از دور دستِ آسمان ها هم

نی نی چشمانت

زمین من باشد...



پی نوشت: آواز دیلمان از آلبوم غوغای عشقبازان، غزلی از سعدی

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر بر آمد زین آتش نهانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان

همچو بر آب شیرین، آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت، بازیچه می نماید

تاخرمنت نسوزد، احوال ما ندانی...

شهر آنِ توست و شاهی، فرمای هر چه خواهی

گر بی عمل ببخشی، ور بی گنه برانی



چاپ این مطلب: کلیک کنید

(1 لایک)
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928