X
تبلیغات
رایتل
این جمعه با زندگی! - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
این جمعه با زندگی!
جمعه 13 مرداد 1396 ساعت 15:15 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

عادت جمعه های این وبلاگ نوشتن از داستان زندگی بود. زندگی هایی که گاهی هیچ شباهتی با مال ما ندارند و تنها جایی که می توانیم تصورشان کنیم، آن بالا توی هزار توی ذهن است.  

 من خیلی، عادت ها را خوش ندارم. به هر در و دیواری میزنم که توی هیچ در و دیواری نمانم و "خو نکنم". پس این وبلاگ هم ازین خرق عادتها در امان نخواهد بود.

تصمیم گرفتم امروز پیشنهاد کنم خودتان بروید و "زندگی" را تماشا کنید. تصاویری که بازیگران اصلی اش همین آدم های معمولی شهرهایمان هستند. لوکیشن ژانر مورد علاقه تان را انتخاب کنید و یا علی! بروید و بزنید به دل واقعیت.

رومانس دوست دارید، کافه ها. شاد و موزیکال دوست دارید پارک ها. تلخ دوست دارید گرم خانه ها و سرای سالمندان. هیجان انگیز و پر اکت دوست دارید ورزشگاه ها و باشگاه ها.

و اگر مثل هم داستان هایی را دوست دارید که خودتان برای خودتان می سازید. کوچه ها...

در اولین پست های این وبلاگ گفته بودم مرض "کوچه گردی" دارم. یعنی می گردم در محله های متوسط شهر و بوی زندگی را با تمام وجودم احساس می کنم.

آرام آرام، سر صبر تک تک خانه ها را نگاه می کنم. رنگ در و دیوارشان، اگر پنجره ای معلوم هست، به پرده اش به گلدان هایش توجه  می کنم. و نمی دانید چه لذتی دارد شنیدن بوی غذاهای خانگی دم غروب. بوی عشق می دهد بوی انتظار برای کسی که می آید و خانه روشن است از این مهربانی.

بازی بچه ها، غوغایی که راه می اندازند شور به هوای غبار آلود شهرها می پاشد. و پیرزن هایی که دم در نشسته اند و چشمشان خبر از عمری می دهد که سراسر داشتن و نداشتن، اندوه و خوشی و در یک کلام خبر از "ایثار" می دهند.

اگر مثل من خل وضع باشید با نیش باز و چشم های گرد به این ها نگاه می کنید و احتمالا چشم بقیه هم پی تان می آید و می فهمید که زن ها دارند درباره تان پچ پچ می کنند و این حالتان را باز هم بهتر می کند که سوژه امروزشان هم جور شد و می توانند از من بگویند و دخترانی که عجیب شده اند.

اگر به حال و هوایتان می خورد و دستی در آب تسلیم دارید. از مسجدها غافل نشوید. این یکی را باید تجربه کنید تا بفهمید که کلام فقط احساس را به بند می کشد و نمی توان مستی ای را وصف کرد که در آن رکوع و سجودها با مردمانی که نمی شناسیدشان به سر می افتد. غریبی در میان آشنایان که دل به دعای آنان بسته که آشنای غریبان به او هم مهری نثار کند.



اینجا کوچه سپیدار است، یکی از کوچه های مورد علاقه من. و خانه ای که بارها و بارها ایستادم و داستان خودم را تویش نوشتنم.








این هم پنجره مورد علاقه ام، چه حال ها و خاطره هایی که کنارش برای خودم نساختم.



شاید باورتان نشود ولی در یکی از پس کوچه های این محله، این پوستر بزرگ را به دیوار چسبانده اند و من از ذوق کشفش اولین بار داشتم بال در می آوردم.




پی نوشت: یک روز انقدر منتظر ماندم تا کسی توی در این خانه کلید انداخت، ان مرد بلند قد ساده پوش نبود و خانه رویاهای من انبار بود...


چاپ این مطلب: کلیک کنید

(3 لایک)
نظرات (1)
جمعه 20 مرداد 1396 ساعت 01:11
وقتی تصویر پنجره ی مورد علاقه رو دیدم.به ذهنم رسید که اگر پنجره ی اتاق من بود، گاهی وقتها به جای اینکه از در وارد خونه بشم. مستقیما از درخت روبروی پنجره ام برم توی اتاقم یا برای خارج شدن همینطور. خیلی کیف میده.

پ ن: امیدوارم امشب که این پُست رو خوندم. این کامنت رو در خواب ببینم. توی خیالم متصور شدم اما واقعیت نیست گاهی وقتها بعضی خواب دیدن ها مثل واقعیت هست و تشخیصش برای شخص خواب بیننده چندان راحت نیست. مگر اینکه ناگهان از خواب شیرینش بیدارشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من هم خواب دیدن رو خیلی دوست دارم. جای عجیبیه، برای من که معمولا مملو از احساسات جدید و تجربه نکرده است.
امیدوارم برای شما هم دیدن اون خواب اتفاق بیوفته
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928