X
تبلیغات
رایتل
موشکافی از "خود" - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
موشکافی از "خود"
یکشنبه 5 شهریور 1396 ساعت 20:07 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

این نوشته هم از همان جنس استدلالات بی پایه و اساس است که برای موشکافی مفاهیم ذهنی ام می نویسمش  و بالتبع ارزش خواندن ندارد.

 

جمله عالم زاختیار و هست خود

می گریزد در سر سرمست خود 

تا دمی از هوشیاری وا رهند

ننگ خمر و زمر بر خود می نهند

جمله دانسته کای این هستی فخ است (فخ: تله) 

فکر و ذکر اختیاری دوزخ است

می گریزند از خودی در بی خودی

یا به مستی یا به شغل ای مهتدی


اما این خود چیست؟ در نگاه برگسون این خود یا همان "من" همان چیزی است که تغییر می کند خلاف فرض عام که خود را امر ی ثابت و لایتغیر می دانند. این من همان است که رشد می کند، گریه می کند ، می خندد و در کل حالاتش متغیر می شود. اما اشکال به نظر آنجاست که چیزی باید این من هایی که تغییر می کنند را به هم ربط دهد و یک وحدت به آنها ببخشد. آیا این منی که می خندم همان نیستم که قبلا می گریستم؟شاید با نگاه به یک گیاه بهتر بتوان امر را متوجه شد. 

دانه به زیر خاک نهفته می شود.(آیا دانه همان من است؟ همانی که تمام قابلیت ها و استعدادها را به طور نهفته در خود دارد.) بعد از چندی در شرایط مناسب سر از خاک بیرون می نهد. چیزی که مسلم است این است که این نهال همان دانه سابق نیست و تغییر "ظاهر" داده است. شاید اگر کسی از دور هم به یک نهال و یک دانه نگاه کند بگوید که این دو کاملا به هم بی ربط هستند ولی در دید کاوشگران و محققان این نهال همان دانه است که در آن به صورت بالقوه نهفته بوده است. به همین ترتیب این گیاه شروع به رشد می کند و طی سالیان به درخت تنومندی تبدیل می شود که برگ و بار دارد و از او دانه های دیگر هم می توانند استخراج شوند.

با نگاهی به مثال بالا می توان متوجه شد که اگر صرف تغییر مد نظر بود به هیچوجه نمی شد از دانه به نهال رسید و از نهالی ظریف به درخت. و هر یک می توانستند موجودی جداگانه و "خود" دیگری باشند. این در حالی  است که ان چیزی که تغییر می کند در اصل قرار دارد.

تعریف اقبال اما در نظر من جامع تر بود. او معتقد است که: " من خودش ر ا به صورت وحدتی از آنچه که آنها را حالتهای ذهنی می نامیم، آشکار می سازد. حالتهای ذهنی به صورت منفرد و جداجدا وجود ندارند  بلکه با یکدیگر دارای معنا می شوند." یعنی در اصل این "من" هستم که تغییر می کنم، می خندم، می گریم، رشد می کنم. نه اینکه این تغییرات باشد که منی را شکل بدهد. از نظر هم چنین "خود دو جنبه دارد، یکی مدرِک و دیگری فاعل که این خود در ارتباط با مکان است و با زندگی روزمره و و جنبه های خارجی امور  سر و کار دارد. ولی وجه مدرِک خود که به لحاظ آلی با خود فاعل در پیوند است، فقط با تجربه عمیق و و تحلیل ژرفتر تجربه خودآگاه و نیز در لحظه های تفکر عمیق آشکار می شود، زمانی که خود فاعل در تعلیق است. خود مدرک کنه تجربه است  و در عقیده اقبال خود واقعی."

حال شاید با این غربالگری که اقبال کرده، طلای خود از میان سنگ ریزه ها عیان شده باشد و در پیوند با  ابیات اولیه  که از دفتر ششم مثنوی آوردم مفهوم "خود واقعی" از "خود فاعل"  یا به بیان مولانا "بی خود" تمییز داده شود. در اصل این بی خودی است که در امور روزمره عنان انسان ها را در کف گرفته است و به کار روزانه اش اشتغال داده است.  و هموست که پیوند وثیقی با "زمان" دارد. همانطور که در کتاب جاودانگی میلان کوندرا می گفت:" در وجود همه ما بخشی است که خارج از زمان به زندگی خود ادامه می دهد."بخشی که فارغ از سن و سالی که داریم به تجربه می پردازد، تفکر می کند، حس می کند، شک می کند و می پرسد. گویی خودِ فاعل مرکبی است برای خودِ مدرک که آن را به مقصدی برساند و اسباب فعالیتش را محیا سازد و نه آن است که اکثریت انسانها زیستشان را بدان محدود کرده اند و مجالی به خود اصیلشان نمی دهند که هوایی بخورد و بروز پیدا کند. 


پی نوشت: این نوشته برای فهمِ بیشتر صفحات 254 تا 265 کتاب اقبال و شش فیلسوف غربی به قلم نذیر قصیر است.

چاپ این مطلب: کلیک کنید

(0 لایک)
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928