X
تبلیغات
رایتل
انسانم آرزوست یا آن سانم آرزوست؟ - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
انسانم آرزوست یا آن سانم آرزوست؟
چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت 23:07 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

این روزها در حال مطالعه سومین کتاب از آلن دوباتن هستم به نام "دین برای خداناباوران" که پیشنهاد اکید می کنم که همه دوستان نگاهی به آن داشته باشند و در آینده حتما مطلبی با عنوان "دوباتنِ پیامبر" منتشر خواهم کرد. بهانه این نوشته اما مقاله ای (کوتاه است و حدود پنج دقیقه وقتتان را می گیرد، مطالعه اش میلیون ها بار بهتر از وقت گذاشتن برای اراجیف بنده است.) بود که از او در سایت ترجمان خواندم. زهی سعادت که در این روزگاری که همه عینک گرد می زنند و ریش بلند می کنند و موهایشان را سبز و زرد و آبی می کنند که "خاص" شوند، یک عاقله مردی پیدا شده که می گوید : " صورتِ ژان رنوئی هیچ نیست، ای برادر سیرت ژان والژانی بیار!"


لبّ کلام این است که در دنیایی که همه در پی تحقق رویاهایشان هستند و شب را در هتلی کوهستانی زیر نور میلیون ها ستاره می گذرانند یا پاراگلایدر سوار می شوند و یا ۲۲۵۵ تا کتاب از فلسفه غرب و شرق و مریخ و ماواری کهکشان راه شیری خوانده اند و راه به راه افاضات می کنند درباره اهمیت نخ دندان در سلامت روان ژان پل سارتر،شاید اصالت را آن کسی داشته باشد که پای بند تیمارداری مادر مریضش است و حتی فرصت  قدم زدن زیر هوای بارانی را هم ندارد چه برسد به اینکه سودای کافه لاته خوردن در کافی شاپ های تزئین شده با کوسن های رنگی رنگی را در سر داشته باشد و به فکر شکافتن فرق فلک باشد!

این جملاتش را به نظرم باید با طلا سر در "اینستاگرام" حک کرد، و روزی سه بار هم صبح و ظهر و شب با نوتیفیکیشن یادآورش شد:

علاقۀ کسالت‌بار به ژاکت ممکن است با داشتنِ بصیرتی فوق‌العاده جور درآید. صلاحیت‌های دانشگاهی هیچ اشاره‌ای به هوش حقیقی افراد ندارد. افراد مشهور ممکن است ملال‌آور باشند و، در عوض، آدم‌های ناشناخته می‌توانند جالب توجه باشند. ممکن است، در یک میهمانی رسمی، در بهترین کافۀ دنیا بهترین نوشیدنی را بنوشید، اما احساس ناراحتی و پریشانی کنید. ممکن است بتوانید دربارۀ عمیق‌ترین مسائل زندگی با خاله‌تان حرف بزنید، و خاله‌تان کسی باشد که دوست دارد اسنوکر ببیند و رنگ‌کردن موهایش را هم کنار گذاشته باشد.

 

چه اشکال دارد کسی کارمند یک اداره باشد و صبح به موقع سر کاربرود و غروب کلید بیاندازد و در خانه اش را باز کند و صدای دعوای بچه هایش را بشنود و همسرش را ببیند که دارد پیاز خرد می کند و شب دست زن و بچه را بگیرد و ببردشان پارک و درس شرافت و ساده زیستی و قناعت به بچه هایش بدهد؟ چرا باید مدام سرمان بچرخد دنبال عمامه ای، کراواتی، عینک گردی، کیف چرمی، کلمه های قلمبه سلمبه و غیر قابل درکی، تا باورمان بشود "طرف چیزی هم حالیش است!" ؟

نمی دانم شاید من زیادی عوامانه و ساده انگارانه به زندگی نگاه می کنم و به قول دوستی، نگاهم به زندگی از "بالا" نیست(حالا بالا و پایین زندگی را دقیقا چجوری پیدا کرده بودند به عقل من قد نمی دهد!). اما هر چه که هست این را با پوست و خونم فهمیده ام کهشاید این لذت‌هایی که دنبالشان می‌گردیم، در همین تجربه‌های معمولی پنهان شده باشند."(دو باتن)


پی نوشت: یکی هم نیست بهمان اشاره بدهد "کمی آهسته تر زیبا، کمی آهسته تر رد شو، کمی آهسته تر خسته، کمی آهسته تر بد شو!" و این چه لحن صحبت با هم وطنان "خود خاص انگار" مان است :) این بندگان خدا هم حق زیست دارند به مثابه باقی جانداران. به تو چه و مایند یور اون بیزنس و این حرفا :)


چاپ این مطلب: کلیک کنید

(1 لایک)
نظرات (1)
پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 ساعت 01:37
کل نوشته یه طرف، اون کمی آهسته تر زیبا یه طرف
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 2928