X
تبلیغات
رایتل
زندگی با یک دلقک - برداشت
اینجا همه برداشت ها شخصی است.
زندگی با یک دلقک
شنبه 22 مهر 1396 ساعت 10:22 | نوشته ‌شده به دست پرنیان خان زاده

پرسید: راستی تو چجور آدمی هستی؟

گفتم: یک دلقک و لحظات را جمع آوری می کنم.


عقاید یک دلقک


از یک جایی به بعد دیگر خودم نبودم، کتاب را که باز می کردم، هانس بودم، تو بودم، دلقکی که نبودم و باید می بودم یا می خواستم که باشم. کاش وقتی راه افتادی که بروی بنشینی سر راه ماری و تمام صورتت را سفید کردی، من هم صورتم را سیاه می کردم و مینشستم کنارت. من آن آدمیم که تو نیستی! آن دلقک مستِ عاشق، که دلش برای دعا خواندن ها وکلیسا رفتن های معشوقش می تپید و من کسی که دلم برای هیچ نمی تپد.

 کاش همه کتابهای مقدس را تو می نوشتی هانس. چه آمده بر سر آن آب زلال که حرفش را می زدی؟ نکند کسی مثل من، ریخته باشدش پای درخت ملعونه؟

هانس بیچاره من! کاش هنریته بودم و یک شب بی خبر در خانه ات را می زدم و می گفتم گور پدر همه، آمدم جای همه نداشته هایت را پر کنم دلقکِ من.

کاش ماری بودم.( بگذار اعتراف کنم، تا صفحه آخر کتاب منتظر بودم برگردد و تو را، همسر ابدی و ازلی اش را، به آغوش بکشد و بگوید، برای خاطر بارانی های بلند و روشن، بادگیر های کوتاه و باران، برای خاطر هر چه با تو زیستم، برای خاطر همه آنچه زیستم، کسی جز تو را نمی خواهم." وقتی باد در موهام می وزد، می دانم که مال توام...")

کاش آن شب کنارت نشسته بودم، کاش آن شب تو بودم، کاش. هانس! کاش من، همیشه تو بودم...


چاپ این مطلب: کلیک کنید

(2 لایک)
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
 
آمار
بازدیدکنندگان : 3291